Sunday, November 8, 2009

برند از نوع ایرانی

برند ن. شناخته شده ن . بیشتر از یه فروشنده دارن. یکی پای صندوق ِ , یکی یا دو تای دیگه هم می چرخن توی فروشگاه . بزرگن. بزرگتر از یه مغازه معمولی البته. چیدمانشون مشخصه. لباس های زنانه یه طرف، مردونه ها یه طرف دیگه. بچگونه هم اگر باشه یه بخش جدا داره. یه موزیک آروم یا معمولا همه پسند که خیلی جیغ نزنه و آرامش فضا رو نگیره هم پخش می شه..فروشنده ها ولی کارمند مسلک اند. بی حوصله اند حتا. گاهی حتا سرشون به یه کار دیگه هم گرمِه . کتاب زبان , امتحان فردا. اینایی که مشغول یه کار دیگه هستند، دخترند معمولا. پسرا پای تلفن اند یا گپ می زنن .کلا ولی کاری به کار مشتری ندارن , مگه این که مشتری سوالی بکنه یا دنبال سایزی بگرده. چونه و تخفیف هم توی کارشون نیست خیلی. امانی فروش اند انگار .واسه همینه که می گن را دستشون نیست ، ساعت کار دارند.
بعضی هاشون خیلی بزرگترند. توی چند طبقه با طبقه بندی جنسیتی و فصلی. بر ِ خیابون اصلی. اینا حتما موقع خرید شماره موبایل می گیرند از مشتری. همین می شه شماره اشتراک. بعد با یه شماره ایرانسل مثلا , خبر حراج ها رو به مشتری می رسونن. گاهی هم اس ام اس می زنن برای طبقه بندی جنسیتی ؛ که یعنی اگر مردی شماره 1 رو سند کن اگر زنی شماره 2 . بعد خبرهای فروش رو بر اساس نیاز مشتری می فرستند. بعضی اوقات که درصد حراج بیشتر از حد انتظار می شه صف صندوق سه چهار دوری می خوره . حتا اگه چیز دندون گیر و مد روزی هم نباشه همین که از یه برند معروف خریده می شه کافیه. واسه همنیه که لباس های خارج از مد و خارج از فصل هم از همین حراج های درصد بالا وارد سبد خرید مشتری می شه.
زن ها مشتری های ردیف اول ان و بعد بچه ها.شب یا شب های آخر حراج که یه چند درصدی به درصد تخفیف اضافه می شه تا انبار خالی تر بشه، دیگه غوغاست. مشتری ها لباس ها رو از دست هم می کشند تا برنده آخرین شب حراج باشن. به آخر شب که نزدیک می شه و چراغ ها کم نورتر می شه و پیجر که هی اعلام می کنه فقط . . . دقیقه تا پایان کار فروشگاه مونده همه سراسیمه می شوند. دنبال سایز می گردند و اتاق پرو خالی. پرو هایی که همه ی این شب ها صف های طولانی داره با یک یا حتا دو فروشنده که نوبت را تنظیم می کنن و لباس های برگشتی رو مرتب. صف هایی که گاه بیشتر از صف صندوق ِ و گاه مشتری رو وسوسه می کنه که بدون پرو به صف صندوق بپیونده تا توی وقت صرفه جویی کنه.
صندوقی که ممکنه دستگاه کارتخوانش کار نکنه و با سیستم ارتباط نگیره و اگه مشتری پول نقد نداشته باشه باید از خریدش صرفنظر کنه چون توی حراج چیزی رو برای کسی هلد نمی کنن. چون سیستم بیعانه توی این روزها تعطیل ِ شاید برای این که نمی تونن روی قول کسی حساب کنن یا که خودشون قولی برای نگهداری امانت بدن. موقع خرید اما اگه مشتری درست دقت نکنه لباسی رو به خونه می بره که زدگی داره یا پارگی حتا. توی اون شلوغی خرید باید حواس مشتری به این هم باشه که شاید اینا مرجوعی های بازارهای کشورهای دیگه ست که در پارتی های یکسره سود وارد بازار حراجی های مارک دار ما شده , اگر که هیجان یا که شهوت خرید اجازه بده البته.

Tuesday, May 19, 2009

پیاده رو

من امشب صاحب یه پیاده رو شدم, یه پیاده رو که مال خودم , فقط نمی دونم آدرسش کجاست

Sunday, May 10, 2009

برای لیلا موری و آقای بهمن

زمستان سرد 72-كوه توچا ل
من يك دانش آموز دبيرستاني ام. يك پنجشنبه بعد از امتحانا ت ِ . وسط زمستون سرد اون سا ل رفتيم كوه ، برفي بود . تازير زانوهامون توي برف بود . من ام ، يه دوست هم مدرسه اي و دو
دوست غير هم سن .غير هم سن ها 27-8 ساله ان. زمان انقلاب هم سن هاي اون روزاي ما بودن . هر دو با انقلاب مذهبي شده بودن ، حجاب رو انتخاب كردن ، با خانواده هاشون درگير شدن يا كه اون ها رو هم همراه كردن. يه اعتماد به نفس خوب به خودشون و به انتخابشون دارن. پر از تاريخ بودن جلوي چشم ماهايي كه اون زمان توي برهوت زندگي مي كرديم و بي اتفاق بود همه ي دور و برمون
يكي شون اهل خوندن بود . اول زمزمه مي كرد كنجكاوي ما رو كه ديد بلند خوند. يه هيجاني درمون نشست كه شبيه ش رو نديده بوديم . متن اش رو نوشتم همون جا. همون شب ولي به گمانم هم حفظ شده بودم اش هم ضرباهنگ اش توي وجودم نشسته بود

پيش از دوم خرداد
با يه زن و شوهري دوست شدم كه آدم هاي عجيبي ان. آقاهه از بچه هاي چپ زندان رفته قبل انقلاب ِ. يه خواهرمجاهدی هم داشته كه كلي سال ِ ازش بي خبر. وقتي فهميد من آفتابكاران بلدم چشم هاش برق زد. باورش نمي شد من ِ به قول خودش فسقلی ِ اون روزا و با زمینه خانوادگی ام اون سرود رو بلد باشم

پیش از انتخابات ریاست جمهوری 88
چهارده سالشه. بمب انرژیه. همه ی سلول های بدنش پراز زندگی ان. انقلاب و جنگ براش بخشی از کتاب تاریخ اش ِ . پدرش ولی از مدیران نظام. درس چند جلسه پیش کلاس سنتورش "پاییز آمد بوده". باهاش می خونه و می زنه , با هیجان. شنیده که از سرودهای اول انقلاب. با کنجکاوی سراغ چند تا سرود دیگه رو می گیره. مال همون موقع ها رو. آفتابکاران رو براش می خونم. به هیجان میاد. اسم سرود و متن اش رو با دقت می نویسه تا به معلم سنتورش بگه یادش بده. نت اش توی کتابش نیست اما با ذوق تمام می خواد یاد بگیره آفتابکاران رو بخونه و بنوازه

Thursday, April 23, 2009

پرسش هایم

می گه شنیدی رکسانا صابری دوست دختر بهمن قبادی بوده - خونده بودم- می گه چه کاری کرد بهمن قبادی , حالا دیگه کار هم نمی تونه بکنه اینجا-چیزی نمی گم- می گه حالا این نامه چی ای برداشته نوشته زندگی اش به هم ریخت که خب این طوری- ساکت می مونم- می گه انگاری حوصله نداری , خدافظ . گوشی رو قطع می کنه. بعد من همین طوری یه لنگه پا دست به گوشی می مونم که یعنی اگه قطع نمی کرد شهامتش رو داشتم که بهش بگم یه مردی پیدا شده احساس اش رو پشت تو جیهاتش پنهان نمی کنه که شهامت داره پای یه بخشی ازوجود خودش وایسته یعنی این خیلی عجیبه که هم جنس هاش هم درک اش نمی کنن

Tuesday, April 21, 2009

تلخی چای

قهوه هاي من رو دوست نداره مي گه تلخ ِ قيافه ش مي ره تو هم وقتي قهوه رو سر مي كشه از اون فنجون كوچولو نصف اش هم مي مونه, گاهي يه غري هم مي زنه. من اما چايي هاش رو دوست دارم . تازگی ها - شب ها كه من پاي كامپيوتر فيلم مي بينم يا مي چرخم واسه خودم صداي كتري كه بلند مي شه بهش مي گم من ام مي خوام بعد اون توي اون ليواني كه دوست دارم يه چايي برام مي ريزه و مي ذاره پيش ام . يه وقت ها خودش هم نمي شينه ها اما همون حس ّ رو كه من سر جاي خودم ام اون توي اتاق خودش جدا جدا چايي مي خوريم رو هم دوست دارم. قبلا ترا كه چايي نمي خوردم نمي دونستم كه يه چي اي هست توي اين چايي , يه مراسمي يه آييني كه فقط كافيه يه بار بدوني اش تا اسيرش بشي
حالا ديگه يه وقتا توي دفتر بعد از ظهرا مي رم آبدارخونه مون يه چايي مي ريزم و ميام پشت ميزم, رو به پنجره می چرخم و با چاييه حال مي كنم, جرعه جرعه مي نوشم اش, بعد روياهام ميان و تصوراتم .يه وقتا با خودم خلوت مي كنم اين طوري وسط شلوغي آدما يه وقتا با اونايي كه دوست دارم يه وقتا با آرزوهام یا که با خيال پردازي هام يه وقتا هم با سر خوشي هام ام. چايي رو دارم كشف مي كنم انگاري – تازه

تاکسی نامه

با من سوار شد دست راست شكسته ش توي يه گچ كج و معوج بود . ر‍ژ گونه و رژ لبش صورتي بود پشت لبش رو بر نداشته بود اما. یه مانتوي كرپ اما يه كم كثيف تنش بود با يه روسري ژرژت مشكي كوچولو. يه عينك بزرگ هم رو چشم هاش بود و پلاستيك داروهاش توي دستش. هي هم بر مي گشت به من كه بغل دستش بودم نگاه مي كرد. سر قدس كه رسيديم يهويي با كلي ناز گفت مرسي, با تاکید روی سین و میم(که میم به طرز غیرمعمولی شدیدتر بود) راننده اما با يه تعجبي, بلند پرسيد چي ؟اون هم دوباره گفت مرسي. بعد مجبور شد سه باره هم بگه كه يعني پياده مي شه چند بار هم بعدش هي تشكر كرد و هي به راننده نگاه كرد كه ببينه فهميده كه نمي خواد پول بده, يه دعايي هم مي كرد براش . آقاهه يه كم دير اما بالاخره فهميد كه پولي در كار نيست. گذاشت به حساب پيری و دست شكسته ش. خانومی كه جلو نشسته بود ولي تازه شروع كرد كه بيست سال توی محل ماست كارش همينه همه ی محله فاطمي مي شناسن اش. تاكسي سوار مي شه پول نمي ده بازار روز مياد دعوا مي كنه سر پول ندادن. توي پارك مي ره با عصاش بچه ها رو مي زنه. دامن قرمز مي پوشه با آرايش قرمز نه مثل الان که . ديگه همه مي شناسيم اش توي اين همه سال. دلش خون بود ازش . هي هم مي گفت آدم عاقبت به خير بشه فقط . من به بچه هام مي گم نمي فهمن. خب آخه خوب تموم شه آخرش
پ.ن. ايني كه گفت خوب تموم شه آخرش رو بد جوري دوست داشتم. انگاري يه جشن ِ يه مهموني مثلا, بعد ما ميزبانيم بعد همش نگرانيم يه وقت يه چي نشه شبمون خراب شه به مهمونامون بد بگذره ,آبرومون بره

خیال من

خونه هه دو طبقه بود نبش دو تا كوچه يه بالكن سر تاسري رو به كوچه بالايي يه تراس هم رو به حياط . در ها و پنجره هاش يه آبی عجيب بود. بالای در ورودي روی شيشه های راه پله ها با همون آبي عجيب كه هم فيروزه اي بود هم نبود يه طرح اسليمي داشت. يه وقتا كه براي ناهار از كوچه بالايي مي رفتم سر ظهر يه صداي پيانويي مي اومد از توي اين خونه. اول ها فكر مي كردم يه دختر نو جووني نشسته پشتش . بعد ترا كه ديدم يه وقتا – عصرا- يه خانومايی دخترای كوچولوشون رو از توی خونه ميارن بيرون و با يه خانومی كه يه وقتا ميومد دم در – بدرقه شون- خدافظی مي كنن تخيل ام اين طوری شد كه يه زني هست اونجا كه درس پيانو مي ده. اين جوری بود كه اون خونه برام رنگ گرفت صدا پيدا كرد. كه از آدم هاش داستان ساختم برای خودم.از اون پسر جوون ِ از اون آقا مسن ِ از صدای بچه ای كه نمياد, كه بخنده يا بگرده, از زوجی كه هيچوقت نديدم از اونجا بيان بيرون از اون خانوم پيری كه فكر كنم مامان خانوم ست. از تراس رو به حياطش كه سقفش از همون رنگ آبی ِ. از اون يه ذره پيش آمدگيه بالای ورودی از دو تا ستون کنار ورودی که یه سنگ سیاه بود که من دوسش نداشتم. از اون يه ريزه پله جلوی ورودی. از نرده های پشت پنجره ها. از اون جنس عجيب درهای ورودی و حياط. از در پاركينگی كه نداره
يهويی ولي شد بی پنجره. لخت شد يهو . شاخه های تير آهن از سقفش زد بيرون. با تيشه افتاده بودن به جون سقف اش. حالا ديگه معلوم بود كجا حمام ِ كجا سالن كجا اتاق خواب.ِ تراس و بالكن اش به كجا باز مي شن. حالا انگار خيال من ِ كه يهو اين طوري لخت شده , انگاری ديگه هيچ رازی نیست که مال من و اون خونه باشه .حالا هر روز که می بینمش هی یه چی هایی ازش کم می شه .خیال من که انگاری داره ناپدید می شه